تبليغاتX
خاطرات یک دکتر دیوونه
خاطرات یک دکتر دیوونه

سلام!

غیبت این چند روز چند دلیل داشت!!!  خوب الان یکی یکی از اولش همه رو می گم! روز یلدا بود که مامان اینا رفتن تهران و بنده دوباره، از همون روز صبح، سرماخوردگیم عود کرده بود و عین ریگ فحش نثار هر چی مریضی و گلو درد بود می کردم! واسه همین اصلا و ابدا حالات و احوالات مودبانه و در کل مناسبی واسه اومدن به نت نداشتم! اصلا یعنی اگه هم می خواستم نمی تونستم! تو بگو من اگه می تونستم تایپ کنم دریغ می کردم؟! یعنی می ذاشتم شما این چند روز بدون پستای من بمونین؟! ( آیکونه اعتماد به نفس کمپوتی و قلنبه!!! ) البته تصمیم گرفتم بیام آپ کنم و واسه یلدا یه دستی به سر و روی وبلاگ بکشم و حتی صفحه ی تایپ رو هم باز کردم اما با باز شدن صفحه زرتی ( ذرتی؟! ضرتی؟! ظرتی؟!؟!!!! ...؟! ) حس و حالم خشکید و کند و افتاد...!!!

خولاصه! ما هی در خواب می بودیم و هم اکنون متوجه شده ایم که دلیل آن همه خواب مریضیمان بوده است! چرا که، هم اکنون که بزنیم به تخته، اندکی رنگ و رویمان باز شده! خواب از سرمان پریده است بدجور!!!!

انتظارم نداشته باش که من بیام بگم داشتم درس می خوندم!!!! با این همه دلیل و برهان...؟! من و درس؟! ایشاا... امشب!

حالا براتون بگم از روز یلدا! تا بعد بپردازیم به شبش! بعد از اینکه مامان بابا رو رسوندم ترمینال با خودم فکر کردم من و همشیره مگه خودمونیم این جوریم ( یه جوری که نتونیم دور از جونمون! ) که نتونیم یلدا بگیریم واسه خودمون؟! اصنشم خودمونیم و خودمون! تنهایی یعنی چی؟! واسه همین پرداختم به خرید...

شما هم که می دونین من برم خرید دیگه پولی برام نمی مونه! در نتیجه همه ی پولامونو دادیم هندونه و انار و بیسکوییت و شکلات و پاستیل و بستنی و ... و کلی غذا!!! مثلا میرزا قاسمی و کوفته تبریزی و ...!!!! باید بگم که هر جفتش افتضاح بودن! غذای کنسروی همینه دیگه!

اما بقیه ی تنقلات آخ چسبید! یعنی آخ چسبید! یعنی آخ...! 

هندونه هم ۷ کیلو بود و شد ۱۰ هزار تومن!!!! یعنی وقتی گفت ۱۰ تومن می شه فکم چسبید کف زمین! حیف که روم نشد بگم نمی خوامش! با همشیره قرار گذاشتیم که اگه هندونش خراب بود بریم همه شو زوری زوری بریزیم تو حلق خود میوه فروشه!!!! اما یه هندونه ای بودا! خیلی خوشمزه بود! اناراشم که دیگه نگو...!

حالا بگذریم از اینکه خاله اینا دعوتمون کردن اما حال نداشتیم بریم! انقدر خورده بودیم که داشتیم می ترکیدیم! اصلا نمی تونستیم تکون بخوریم!

و خلاصه اینکه با تاخیر، یلدای همگی مبارک!

بعد از یلدا می پردازیم به بحث زیبا و شیرین تولد من که فرداس! پس بیا...

 بادا بادا مبارک بادا! تولد، تولد، تولدم مبارک! مبارک، مبارک، تولدم مبارک! امشب چه شبی است...!!!! شب مراد است امشب...!!!! کوچه تنگه بله! عروس قشنگه بله! شادا شادا شادا تولدم مبارک! آی خودم جان تولدت مبارک! آی دکتر دیوونه تولدت مبارک! آخ دختر خوشگل تولدت مبارک! آی همسر زیبا و مهربون تولدت مبارک! آی...!!!!

حالا بعد از این هم می پردازیم به بحث بسیار دوست داشتنیه کریسمس!

کریسمس همگی مبارک! بهترین خاطرات کودکیه من مربوط به کریسمسه. هیچ وقت نور چراغا و کادو ها و کارت پستال ها و خیابونای زیبا و دلفریب تزیین شده ی کریسمس لندن از یادم نمی ره و آرزوم اینه که یه روزی با اونایی که می خوام دوباره این صحنه ها رو ببینم. پس بازم مبارک!

حالا مبارک باشه ها که تموم شده می پردازیم به اتفاق جالب و سورپرایز امروز من :

تو خونه بودم که بهاره اس ام اس داد می خوام بیام رماناتو بهت پس بدم. گفتم که خودم فردا می رم و می گیرمشون. اصرار کرد که می خواد بیاد پس بده. منم گفتم بیاد!!!

تو آشپزخونه مشغول پختن غذا بودم و داشتم با نازی حرف می زدم که زنگ درو زدن. همشیره رفت در رو باز کنه. همون موقع از نازی خداحافظی کردم و به محض قطع کردن تلفن، یییییییهو شنیدم چند نفر دارن تو حیاط جیغ می زنن!!! بدو بدو رفتم ببینم چی شده! ترسیده بودم!

دیدم تو تاریکیه حیات دو تا شمع روی یه کیک کوچیک می سوزه و سه تا دوستای صمیمیم دارن با داد و جیغ و فریاد هجوم میارن سمتم و بلند بلند می گن تولدت مبارک و جیغ می زنن!!!! انقدر سورپرایز و ذوق زده شده بودم که نمی دونستم چی بگم! با تعجب نگای عدد ۲۱ روی کیک می کردم و باورم نمی شد که ۲۱ سالم شده! تند تند بوسم می کردن و می خندیدن. زبونم بند رفته بود و اشک تو چشمام جمع شده بود! من درگیر همین محبتاتونم!!!

کلی سور و سات به پا کردیم و با هم عکس گرفتیم! درسته تنهام و خونوادم نیستن، اما کار اونا باعث شد که من احساس تنهاییم یادم بره. زن عموم هم مثل همه ی سال ها زنگ زد. جزء اولین نفراییه که بهم تبریک می گه.

خلاصه اینکه کلی شرمنده و خوشحال شدم! از اون طرف هم دوستای دانشگاه که دوتاشون دوستای دبیرستان هم هستن برام کتابای twilight رو خریدن!!!   ترجمه شو! بهترین کتاباییه که دارم! ۳ تان و چهارمیش هنوز ترجمه نشده. یکیش رو یه روزه تموم کردم! عاشق این داستانم! عاشقشم!!!!

خودمم مرشد و مارگاریتا رو به خودم هدیه دادم!!! حال می کنی به خودم هدیه می دم؟!

کادوهای بعدی رو هم که گرفتم میام اعلام می کنم!!! هر چی باشه فردا روز اصلیه! کادوهای مهم...! چگونگی دریافتش رو هم اعلام کنم...؟! آره ه ه؟!؟! نه ه ه !!! 

پ.ن. ۱ : به وبلاگ همتون میام اما اگه نتونستم این چند وقت نظر بدم ببخشین. ایشاا... سر فرصت جبران می کنم!

نوشته شده در پنجشنبه 3 دی1388ساعت 23:24 توسط خودم| |
هیچی گفتم همین جوری بیام آپ کنم!  بیکاریم دیگه!

من نمی دونم چرا این روزا همه اش خوابم؟! یعنی هر چی فکر می کنم از صبح تا حالا چی کار کردم آخرش می رسم به خواب!!!bigbed.gif : 60 par 38 pixels. باشد که رستگار گردیم!

ولی نه یه کاری کردم! برنامه ریزی واسه درسام! هی می شینم روزا رو می شمارم و برنامه می نویسم و آخرش باز نمی شه و دوباره می نویسم و باز نمی شه و ...!!!! writing.gif : 44 par 49 pixels.

به خودم میام می بینم تا الان اگه به یکیش عمل کرده بودم مدرکمم گرفته بود و رفته بود پی کارش!!!

خلاصه اینکه حتما رستگار می شم!

برم یه کاری بکنم بالاخره! ببینم خدا یاریم می کنه این استارتو بزنم یا نه؟!

تا بعد! wavesmile.gif : 49 par 31 pixels.

نوشته شده در جمعه 27 آذر1388ساعت 22:6 توسط خودم| |
امروز روز اول محرمه. روزی که من تا ۱۰ روز باید سیاه بپوشم. نذریه که واسه کنکورم داشتم... خیلی هم این نذر رو دوست دارم. مامان بهم گفت این نذرو بکنم...

تو خونه هم که من با مامان حرف نمی زنم! یعنی اصلا حوصله شو، توانشو، هیچ چیشو ندارم!!! بهم گه گاهی گیر می ده اما اصلا توان بحث ندارم! خلاصه اینکه فعلا به این منوال می گذره...

قراره ۱ دی ماه بابا تهران عمل بشه. واسه همین قراره مامان و بابا برن و منم به امید یه هفته سکوت دارم این جا بال بال می زنم! درسته تولدم رو باید با همشیره و آقای ف. بگیرم و مامان اینا نیستن، اما همین که می دونم در آرامشم خودش برام کافیه، حتی اگه پدر و مادرم تولد ۲۱ سالگیم رو از یادشون بره!

خبر جالب هم اینه که بنده از اواسط بهمن تا اواسط فروردین تعطیلم!!!!  یعنی ۲ ماه!!!!

داشتم به این موضوع فکر می کردم که این یعنی آویزونی و معلق بودن!  Hanging 

و این خیلی بده که اینهمه تعطیلی واسه ما گذاشتن بین دو ترم!!!! من نمی دونم اینا چرا هر دفعه یه مدلن؟!

حالا داشتم فکر می کردم بشینم مثل آدم از این ۲ ماه استفاده کنم! ( جونه خودم! یعنی آره ه ه ه !!! ) لااقل درسای ترم بعد و یه سری از درسای این ترمو خوب بخونم. این ۱ سال خیر سرش همه ی علممونه!!! ولی الان که فکر می کنم می بینم اگه دانشگاه بود خیلی بهتر بود!

به درک! یه چیزی می شه دیگه! من برم به درسام برسم! باید این ۴ تا درسی رو که مونده نمره های بالا بیارم. حوصله ندارم تو بخش به خاطر نمره و کوفت و درد بهم گیر بدن! چاره شم فقط این ترم و ترم بعده! ای خدا! خودت کمکم کن!

همیشه وقتی می خوام شروع کنم استرس و همه چی با هم می گیرم که من نمی رسم و نمی تونم و کی می شه و ...! یعنی می رسم؟! یعنی تو می گی می شه این حجمو تو ۱ ماه جمع کرد...؟!

پ.ن. ۱ : از کمکا و راهنماییای همتون تو پست قبل واقعا ممنونم. نمی دونم چه جوری ازتون تشکر کنم. به خصوص از تو تینا. خیلی کمکم کردی دوست خوبم! حرفات خیلی کمکم کرد...

نوشته شده در جمعه 27 آذر1388ساعت 11:35 توسط خودم| |