خاطرات یک دکتر دیوونه
خیلی اتفاقا برام افتاد! با آقای ف. ازدواج کردم. خودم هنوز تو دنیای ناباوری به سر می برم!! از دانشگاه یورک تو تورنتو پذیرش گرفته ام واسه رشته ی بیوتکنولوژی و دانشگاه همدان رو خاک کردم! با همه ی خازرات خوب و بدش! دیگه دلم نمی خواد پامو اونجا بذارم. حتی اگه تو کانادا موفق نشم دوباره وارد دانشگاه پزشکی بشم دیگه نمی خوام برگردم. مشغول انجام کارای مهاجرت ف. هستم و اونم مشغول مهمان شدن به دانشگاه شریفه. خلاصه زندگی بالاخره روی خوبش رو بهمون نشون داد. خیلی خسته ام. خیلی! اما واقعا خدا رو شاکرم که منو به آرزوی بزرگم رسوند. دو هفته دیگه عازم کانادا هستم واسه همیشه... نمی دونم کی بر می گردم ایران اما نوشتنم رو ادامه می دم و به همتون سر می زنم. بازم منو ببخشید. یه درس بزرگ تو این چنر سال گرفتم. اونم اینه که وقتی یه چیزیو واقعا بخوای، با همه ی وجودت و تمام نیروتو روش بذاری، امکان نداره بهش نرسی. فقط باید بخوای و ایمان داشته باشی که می تونی. هنوز باورم نمی شه! اما واسه من که شد! تونستم. روزه و نماز همتون قبول باشه. باز هم برمی گردم. ببخشید! ببخشید! ببخشید! حس می کنم نبود مامان و همشیره و نرفتن به دانشگاه باعث شده که زندگی یکنواختی رو داشته باشم!! کاش لااقل مامان اینجا بود دو تا تو سر و کله ی هم می زدیم و زندگیم هیجانی داشت!! اما نیست و تا بیست روز دیگه هم نمیاد. هی از پشت اوو-وو بهم می گه که یک سری نکته های خصوصی در رابطه با ازدواج هست که باید بیام بهم بگه و باور کن که اصلاً دلم نمی خواد چیزی بشنوم و هر وقت اینو می گه احساس می کنم الانه که همه ی دل و روده ام رو بالا بیارم!! خدای من!! فکر اینکه می خواد چی بگه واقعاً حالم رو بد می کنه! اصلاً دلم نمی خواد باهاش تنها یه جا باشم! فکر کنم وقتی بیاد دیوونه ام می کنه و هی از صبح تا شب می خواد سوال پیچم کنه! وای! خلاصه اینکه نظراتتون رو جواب خواهم داد و اینکه ببخشید! حس نوشتنم نمی اومد! هر چند الان هم نمیاد! همین چند خط رو هم کلی زور زدم تا نوشتم!! شاید این چند روزه موضوعی پیدا شد تا بتونم دوباره بنویسم! تا بعد!! این روزا به نوبه ی خودش واسم جز سخت ترین روزای زندگیم بود. نه می تونستم اینجا بیام و بنویسم، نه می تونستم اصلاً فکر کنم! اتفاقای زیادی افتاد که یه نمونه از این اتفاقا حذف ترم من بود!! الان شاخ در آوردی؟؟! ها؟! خوب آره دیگه! مجبور بودم. اگر حذف ترم نمی کردم و وارد دوران استیجری می شدم دیگه بهم یک سال مرخصی نمی دادن و به جاش فقط یک ترم مرخصی می تونستم بگیرم. از یه طرف اگر تو همین دوره می موندم نه تنها می تونستم دو ترم مرخصی رو بگیرم بلکه می تونستم دو ترم دیگه هم تمدیدش کنم. اون چیزی که من بهش احتیاج داشتم زمان بود و استراحت. استرس ها دوباره یقه ام رو گرفته بودن و خیلی شدید بودن. شبا تا صبح نمی تونستم بخوابم و همه اش تو خونه راه می رفتم. راه می رفتم و فکر می کردم به اینکه مسیر زندگیم چی می شه و به کجا می رسه. امیدوارم هیچ کدومتون استرس رو تجربه نکنین. استرسی که به بیماری تبدیل می شه جنون آوره و می تونه تا مرز دیوونگی فکر و خیال ببرتت. نه می تونستم درسا رو بخونم نه زبان رو. تصمیمم رو گرفتم و واقعاً سخت بود تا عملیش کنم. بابا ناراحت بود، مامان ناراحت بود، همه مخالف بودن اما کسی نمی فهمید که من چی می گم. آقای ف. درکم می کرد و می گفت من با هر تصمیمی که بگیری موافقم. این بود که من حذف ترم رو انتخاب کردم و الان این روزا دارم زبان می خونم. اما استرسا بالاخره اثر خودش رو گذاشت و جواب آزمایش های هورمونی و اسکن های تیروئیدم خیلی همه رو ترسوند. هورمونام بالا پایین شده و اسکن هم چند تا ندول بزرگ رو تو قسمت راست تیروئید نشون می ده. از همه بالاتر پرولاکتین بود. رفتم بیمارستان و نتایج رو به یکی از استادای جراح نشون دادم که ببینم آیا می گه که تیروئیدت باید جراحی بشه یا نه؟! خلاصه اینکه آقا نگاه کرد و گفت نه جراحی نمی خواد و با قرص خوب می شه. اما نکته ی بد این بالا بودن پرولاکتینت هستش! تو باید یه ام آر آی از مغزت بگیری که وضعیت هیپوفیز رو بررسی کنیم ببینیم تومور داری یا نه؟!!! فقط می دونم حالم انقدر منقلب شده بود که نمی تونستم راننگی کنم و تا خونه برگردم. نشسته بودم تو ماشین و همه اش با خودم می گفتم یعنی همین؟! تومور دارم؟!! تموم شد؟! اصلاً یادم نمیاد چه جوری تا خونه اومدم و به بابا جواب دکتر رو گفتم. فقط می دونم بابا تلفن به دست به همه ی دنیا زنگ زد. ام آر آی، تهران، دکتر غددی که تهران پیشش می رم و خلاصه اینکه ما شبانه راه افتادیم به طرف تهران تا هفت صبح بریم مطب دکتر!! هم بابا ناراحت بود هم من. بهش می گفتم ممکنه به خاطر استرس باشه. می دونم که استرس پرولاکتین رو بالا می بره اما جفتمون ترسیده بودیم. اون که همه اش می گفت من می دونم چیزی نیست اما معلوم بود تا مطمئن نشه آروم نمی گیره!! دکتر نتیجه ی آزمایشارو دید و یه چند دقیقه ای اصلاً حرف نزد! چشمم به دهنش بود که ببینم بالاخره چی می گه؟ هم من هم بابا داشتیم دیوونه می شدیم. تا اینکه گفت چیزیت نیست اما در کل دو تا بیماری داری. یکی این گواتر مولتی ندولر تیروئیدت هستش که نه کم کاره نه پر کار و من سعی می کنم با قرص کنترلش کنم و ببینم که این کیست ها کوچیک می شن یا نه. یکی دیگه پرولاکتینته که اونم با قرص حل می شه. گفتم : پس آدنوم هیپوفیز...؟! دکتر گفت : دختر جون اگر پرولاکتین بالای ۲۰۰۰ باشه ما دستور ام آر آی می دیم نه مال تو که ۷۰۰ تاست! اشتباه بهت گفتن!! از طب که اومدیم بیرون زیر بارون من و بابا دوتایی از خوشحالی به حالت دو راه می رفتیم. خیس خیس شده بودیم اما هر دو سکوت کرده بودیم و آخرش بابا گفت : " اینجاست که فرق بین دو تا دکتر رو می فهمی. یکی که درس خونده و یکی که نخونده. فرق بین دکتر خوب و بد همینه! وقتی بهت می گم دکتر شدن زمانی ارزش داره که دکتر خوبی بشی همینه. اون دکتر بیمارستان با حرفش من و تو رو واسه یه روز تموم بهم ریخت. حرفی که اشتباه بود! " جدا از قضیه ی درمان من و اینکه قرصام صد و خورده ای خرج برداشت قضیه ی ازدواجم و حرف و حدیثا هنوز هست. حرفایی که فقط اعصاب بهم ریختم رو بدتر از قبل می کنه و باعث میشه کنترلم رو از دست بدم! روز از قبل از رفتن به تهران و بعد از اینکه از بیمارستان برگشتم دایی زنگ زد که پاشو بیا مطب من می خوام ببینمت. گفتم حتماً نگران شده و می خواد آزمایشام رو ببینه. اما زهی خیال باطل! فحش و بد و بیراه بود که به مدت چند ساعت شنیدم! اینکه خاک بر سرم که می خوام ازدواج کنم و الهی بمیرم چون رشته ام رو از دست دادم و لیاقت نداشتم!! می گفت : " روزی برسه که همه ی ما آرزوی مرگ تو رو بکنیم. روزی که بهت بگیم خاک تو سرت که نتونستی تو ایران یه پزشک عمومی بشی! مفت خودت رو فروختی و خودت رو گذاشتی به پای هوا و هوس و شهوت!! متاسفم برات و ازت بدم میاد. من اون آدمی رو دوست داشتم که ازدواج نمی کرد و صبح تا شب و شب تا صبح درس می خوند. بی عقل! بی منطق! اون خونواده اصلاً تو رو نمی خوان. خیلی خر و بچه ای که نفهمیدی!! اونا اصلاً به وجود تو اهمیت نمی دن...! " گفت و گفت و گفت و این شد که من یهو از کوره در رفتم. جوابش رو دادم و واسه همیشه با اون دایی که می شناختم خداحافظی کردم. بهش گفتم : " من شهوت ران نیستم. اگه بودم چهار سال پاش نمی موندم و به یه نفر راضی نمی شدم. شاید تو خودت یه روز از سر شهوت کاری کرده باشی و دختری رو سر کار گذاشته باشی، اما نباید فکر کنی که همه مثل خودتن و همه مثل شما فکر می کنن!! من حتی اگه خدای نکرده به خاک سیاه هم بشینم نه به شما نه به هیچ کس دیگه ای ربطی نداره که بخواد آرزوی مرگم رو بکنه. پس بیخودی واسه من سخنرانی نکنین چون من تصمیمم رو گرفتم. نه من شهوت رانم نه اون پسری که چهار ساله می شناسمش. کسی رو هم زور نکردم که بیاد خواستگاریم. مگه اصلاً به زوره منه؟! مثلاً چه جوری می تونم زورش کنم، ها؟! از من می ترسه؟! یا خونواده اش از من خوف دارن؟! دایی حرفات از نظر من کاملاً بی منطقه و با منطق من جور در نمیاد. شما وقتی کسی رو ندیدی و نمی شناسی حق نداری در موردش قضاوت بکنی. پس دیگه تمومش کن! " عصبانی شد و گفت : به من می گی به تو مربوط نیست؟! من : آره! چون زندگیه منه! خوشبخت یا بدبخت شدنه من به خودم مربوطه!! نه به شما ربطی داره نه حتی به خونواده ام! دایی شروع کرد به بد دهنی و فحش دادن من که تو نمی فهمی و بچه بازی در آوردی و می خوای زندگیت و خودتو مفت بفروشی به خاطر ازدواج! گفتم : " اگر حتی اون منو نخواد من این دانشگاه لعنتی رو ول می کنم و می رم. می رم و یه روز برمی گردم و نشونت می دم که اشتباه فکر می کردی و من به هدفم رسیدم. الان که درسم رو ول کردم تازه فهمیدم خیلی بیشتر از گذشته دلم می خواد دکتر بشم!! خلاصه اینکه با داد و فریاد از هم جدا شدیم و اون لحظه که ازش خداحافظی کردم پیش خودم گفتم بیچاره دخترت! دلم به حالت می سوزه دختر دایی. محکومی که تنها بمونی و هیچ وقت ازدواج نکنی چون پدرت آدم موفقی تو زندگی نبوده. یه پزشک بداخلاق اما دلسوزه که حتی چشم دیدن زنش رو هم نداره! باید راهتو جدا کنی! اگر می خوای زندگی کنی باید راهتو جدا کنی... باید بجنگی... باید به همه ثابت کنی که تو داری درست میگی... اما از من می شنوی این کارو مثل من با سر و صدا نکن! له میشی، خورد میشی، مریض میشی و یه چند سالی از زندگیت می سوزه! اما آخرش حتماً شیرینه! حتماً شیرینه! الان روزی شیش هفت تا قرص می خورم. به امید اینکه شاید دوباره سلامتیم رو پیدا کنم! شاید دوباره به زندگی برگردم. شاید دوباره بتونم بایستم و به همه نشون بدم که اشتباه می کردن. همین طوری که نشون دادم ما به پای هم موندیم!! متاسفم واسه همه ی دخترا و پسرای ایرانی! کسایی که محکومن زیر بار زور خونواده های ایرانی و طرز فکرشون باشن. طرز فکری که جامعه بهشون داده. من هیچ وقت نمی ذارم بچه هام تو یه چنین جایی بزرگ بشن و یه چنین دردایی رو بکشن. می خوای عاشق بشی و مسیری رو بری که تو زندگی خیلی طبیعیه اما هزار سد جلو روت می بینی و هزار دیوار رو سرت می ریزه تا این جسارت تو رو ازت بگیره و له کنه. اونی هم که سد رو می شکنه و از زیر آوار می آد بیرون زخمیه. زخمی و خسته که می خواد فرار کنه! می شه من! فرار کنه و بره و دیگه هیچ وقت برنگرده...!! پ.ن. ۱ : از همه ی نظراتتون ممنونم. امیدوارم بتونم جبران کنم! از همتون معذرت می خوام. پ.ن. ۲ : آقای پدر می رفتن سلف اساتید و فکر می کرده من می رم سلف دانشجئویان!! دیگه نیم ره بنده ی خدا و می آد غذا می پزه!! چند شب پیش تا دیر وقت بیدار بودم و غذا درست می کردم. آخه غذا پختن رو گذاشتم واسه شبا و تو روز وقتم رو به خاطر غذا هدر نمی دم. ظهرش منتظر شدم تا بیاد و ناهارش رو بهش بدم که اومد و گفت خوردم! خیلی بهم برخورد!! فرداش دوباره غذا رو گرم کردم که همون حرکت دیروز رو تکرار کرد! امروز دوباره غذا رو آماده کردم که گفت من خوردم!! این دفعه در کمال بی تفاوتی گفتم : " از این به بعد تصمیم داری بیرون غذا بخوری به من بگو تا دیگه به خودم زحمت آماده کردنشو ندم!! " یه جنبه از کارش خیلی جالبه! خیلی! اصلا با خودش فکر نمی کنه وقتی بیرون غذا می خوره و به من می گه آشپزی نکنم، پس من بدبخت چی می خورم؟! احتمالا هوا می خورم و کف می رینم دیگه!! اون روز یکی از دوستام می گفت وقتی مامانم مسافرت بود بابام هر روز از بیرون غذا میاورد و خیلی حال می کردیم! گفتم یعنی با هم می خوردین؟! گفت پس نه؟! خودش تنهایی می خورد...؟!!! باور کن اگه تعارف هم می کرد که منم باهاش برم من نمی رفتم!! چون اوضاع معده ام ردیف نیست و کلا آدم پیس خوری هم شدم و اما همه اش با خودم می گم یعنی یه تعارف هم نباید به بچه اش بزنه؟! اصلا پیش خودش فکر نمی کنه من چی می خورم؟! یعنی آخه...؟! هی خدا...!! پ.ن. ۱ : تو روت نگاه نمی کنم اگه فکر کنی بابت یه تعارف الکی سوزش دارم!!! پ.ن. ۲ : من کلا از بچگی مرکز توجه همه بودم!! همه...!! کلا ما خونواده ی خیلی خیلی بامزه و شیرینی هستیم!! می دونم! می دونم! دیگه تو نمی خواد تایید کنی! این روزا دیگه دارم عادت می کنم! به آشپزی و خونه داری و مس سابیدن و درس نخوندن و کلا خونه داری از نوع دختر ترشیده اش!! کارای خونه از روزی که آقای پدر اومدن خیلی سخت تر شده! کمک می کنه ها، اما...!! بعضی وقتا واسم کار هم درست می کنه. مثلا آقا چند شب پیش در فریزر رو نبسته بودن! جریان این فریزرهای ما هم اینه که دوتان! یکیشون واقعا مواد فریزری داره و فقط فریزره فریزه! یکیشون در واقه یخچاله و بالاش یه فریزر کوچولو داره واسه یخ و چه می دونم شیرینی و از این دم دستیا! دو یو آندرستند؟! خلاصه اینکه بله! در این دم دستیه رو آقای پدر شب تا صبح باز گذاشته بودن! خلاصه اینکه دیروز بنده از ساعت یک ظهر تا دوازده شب تو آشپزخونه بودم و خیلی خیلی زورت می گیره وقتی می بینی انگار نه انگار! اصلا کارایی که در راه شکم و سیر شدن می کنی به چشم نمیاد که! خودتم نمی فهمی!! خیلی بده!! اونم واسه کسی مثل من که اندکی وسواس داره و همه جا باید تمیز و مرتب باشه! خلاصه اینکه مصیبتی است! اینم احوالات ما و آشپزحونه. دختر عموم می گه : " عزیزم داری واسه خونه ی شوهر تمرین می کنی خوب!! " بهش می گم : " بنده از شیش سالگی کار خونه یاد گرفتم!! اینا تکراریه باور کن! همه چی بلدم!! " میگه : " نه عزیزم! می دونم بلدی و آشپزی و خونه داریت خوبه اما نمی شه اون که اداره ی خونه رو دوشت باشه!! " با حرص می گم : " حالا خیلی خوبه؟! افتخار کنم؟!! آدمی نیستم که خونه رو ول کنم به حال خودش تا گند بزنه اما به نظر من خیلی کار بیخودیه. نمی دونم بعضی از خانوما چه جوری شغلشون اینه؟! من دو هفته اس افسردگی گرفتم! احساس می کنم باید فقط بشورم و بپزم و بسابم! این ظلمه!! " خلاصه اینکه ادامه دارد!! چه بخوام چه نخوام!! بگذریم! موضوع جالب تر از این تغییرات روز به روز و آپدیت شدن تصمیمات آقای پدره. یعنی چی؟ یعنی اینکه هر روز جدید یعنی تصمیم قبلی فرت و تصمیم جدید!! نتیجه اش هم می شه حرص خوردن من! البته عادت کردم دیگه. یه نمونه از برنامه ی روزانه مون رو اینجا براتون میگم : * روز اول، ساعت شش صبح! بنده در تختخواب هستم و صدای گفتگوی مامان و بابا نمی ذاره بخوابم و رو مخمه! سرمو رد می کنم زیر بالش تا بلکه صداشونو نشنوم که ییهو در اتاق باز می شه و آقای پدر داد می زنه : " خوابیده!! " داد می زنه که مامان از پایین بشنوه. آخه لب تاپ پایینه!! من : بیدارم!! مگه صدای داد شما می ذاره من بخوابم؟! بیدارم! صبح به خیر!! آقای پدر با شادمانی فراوان : وای چه دیر بیدار می شی!! از ساعت سه دارم با مامانت حرف می زنم. یه تصمیم جدید گرفتیم و اونم اینه که تو باید هر چه زودتر بری کانادا تا کارای اقامت ف. رو درست کنی و خودتم اونجا درست رو شروع کنی. پاشو! پاشو وقت تنگه!! باید تا یک ماه دیگه امتحان آیلتس رو بدی!! من : حتما!! تصمیمتون تصویب شده؟! آقای پدر : بله! پاشو بچه...! * روز دوم، ساعت هفت صبح! بنده در تختخواب هستم و صدای آقای پدر این بار از اتاقش میاد! با فریاد! یه دیوار بینمونه فقط! صدای مامان هم میاد. پا می شم برم دست شویی. از در دست شویی داد می زنم : من : صبح به خیر! کشتین خودتونو!! آقای پدر و خانومه والده : سلاااام!! چقدر می خوابی؟! من : دیشب با شما تا دیر وقت حرف می زدم و تا ساعت دو بیدار بودم!! بخشید!!!! آقای پدر : هی ص!! تصمیم جدید گرفتیم! تو باید نامزد کنی نه اینکه عقد کنی. خوب نیست دختر عقد بمونه! من : آهان!! تصویب شده؟! پس تصمیم دیروز چی؟؟! آقای پدر : تصمیم دیروز جالب نبود!! این بهتره!! نامزد می کنین و تابستون عقد می کنین!! من : من برم دست شویی!! شما باز با هم تصمیم بگیرین. خیلی خوب با هم تصمیم می گیرین!! * روز سوم، ساعت شیش صبح! در اتاق باز می شه و صدای آقای پدر با فریاد شادمانش میاد...! بابا : وای نمی دونی! دیشب با مامانت و داییت تا ساعت چهار حرف می زدم! یه تصمیم جدید گرفتیم!! اینکه تو همون دو ماه دیگه عقد کنی و آیلتس هم بدی. اما زود نری! مهر سال بعد بری!! اون موقع بهتره!! چون اینجا می تونی یک ترم استیجریت رو بری. می شینم تو تختخواب و چشمام رو به زور باز نگه می دارم و سعی می کنم به چیزی که می گه فکر کنم اما خوابم هنوز!! من : ها؟! آها!! بابا : آره!! این بهتره! من : مامان کو؟!!! بابا : کانادا!! من : نه یعنی الان تو کامپیوتره؟!! بابا : بخواب! بخواب! داری دری وری می گی! من : نه تصمیمت توپه! من کلاس دارم! صبح به خیر!! بابا : سلام!! سلام!! این قضیه هر روز با تصمیمی جدید تکرار می شه تا اینکه امروز اتفاقی افتاد و تصمیمی به گوشم رسید که اصلا انتظارشو نداشتم : ساعت هفت صبح. در اتاق باز می شه و آقای پدر میاد تو! می خواد حرف بزنه که من بلند می شم و می شینم و می گم : من : سلام! سلام!! تصمیم جدید چیه؟!! بفرمایید خواهش می کنم! بفرمایید!! ابوی گرامی : سلام! شیطون از کجا فهمیدی که ما تصمیم جدید گرفتیم؟! من : خواب دیدم! ابوی گرامی : آره! تصمیم اینه که اصلا کانادا بی کانادا!! منم قیدشو زدم دیگه! گور بابای خرجی که کردیم و همه ی امکانات اون خارجی ها!! والا!! نمی ارزه!! تو هم همین جا بمون! هیچ عجله ای هم دیگه واسه ازدواجت نیست!! من : ها؟! ابوی گرامی : آره! خداحافظ! من کلاس دارم! من : چی چی و خداحافظ؟! وایسا ببینم!! آقا من اقامتو دوست دارم!! نمی خوام از دستش بدم! ابوی گرامی : دیگه خودت می دونی!!! آقا ریده شد در اعصاب ما!! به شدت!! تصمیمم اینه که برم! آقای پدر رو می دونم که تصمیمش اینه که ریئس جمهور بشه!! فعلا!!
شاید روزی شیش تا قرص رو قوت دادن و خفه شدن از حالت تهوع و هیچی نخوردن اتفاق خاصی نباشه!
انقدر حالم بد می شه که حد نداره و همون جا یه چیزی رو بهونه می کنم و خداحافظی می کنم. شاید فکر کرده که هنوز عهد درشکه برقراره و دخترا آفتاب مهتاب ندیده موندن و نمی دونن جریان چیه؟!!! نمی دونم چرا با خودش فکر نمی کنه که دختر من خیر سرش دانشجوی پزشکیه و باید این چیزا رو بدونه!! حالا نمی گم ربطی به رشته داره اما اگه از نظر اون عهد بوق هم که باشه باید به این نکته فکر کنه!! ![]()
![]()
![]()
سر فرصت به وبلاگاتون سر می زنم!
نمی دونم چرا اما خیلی عصبانی می شم وقتی منتظرم بیاد تا ناهار بخوریم و میز رو آماده می کنم و آقا با یه قیافه ی حق به جانب میاد و معترض می گه : " چرا وقتتو تلف می کنی؟! می خوای بهونه بیاری که درس نخونی؟!! من ناهار خوردم! دیگه واسه من غذا نپز!! "
و در حالی که رو به انفجار بودم بخارپز پر از خورشت رو از برق کشیدم و رفتم بالا!! یه ذره دلم خنک شد...! فقط نمی دونم چرا هنوز عصبانیم!! ![]()
قطعا همین طوره!! هر چند من لب به غذای بیرون نمی زنم! معده ام سکته می کنه!!
موضوع اصلی سوزش من اینه که چرا وقتی وقت گذاشتم و غذا درست کردم باید این کارو بکنه؟ چرا نمی ذاره یه روز که واقعا نتونستم درست کنم با هم بریم غذا بخوریم، با یخره بیاره خونه؟! ![]()
![]()
خانومه والده هم جا تو اون اصلیه کم آورده بودن و یه بسته گوشت چپونده بودن تو این یکی و این شده بود که آب این بسته ی گوشت راه گرفته بود و بنده به مدت دو ساعت فقط فریزر می سابیدم و آب گوشت جمع می کردم و فریزر رو مرتب می کردم و مواد رو تو پلاستیکای تمیز می چپوندم!! مچگلی ندارما فقط در حین این کارا و نگاه به ساعت احساس پوچی می کنم و نمی دونم چرا آیا؟!
احساس می کنم همه ی استعدادام داره پای اجاق و یخچال دود می شه!! خیلی غصه می خورما! منو این جوری نگاه نکن! ![]()
![]()
![]()
![]()

![]()

![]()

![]()

